ساوالان رو که در وحله اول با مشکل بر خوردیم و در خود کمپ اولی برگشتیم ولی من به این راحتی بی خیال نشدم و بعد دوهفته به عنوان راهنمای یه گروه دیگر این قله قشنگ و دریاچه ( اسب سوار ) زیبایش رو صعود کردم .
موند بعدی که دماوند باشه
این برنامه که دقیقاً راس ساعت ۲:۴۵ از رشت به طرف آمل انجام شد ، به راه افتادیم و تو راه به علت اینکه راننده های مینی بوس بایستی ساعت میزدند ،
کلاً وقتی به خانه کوهنورد تو شهر آمل رسیدیم ، تا اومدیم خودمون رو جمع کنیم ساعت -:۳ بود . که به طرف قله به راه افتادیم .
خلاصه کنم ، ما راه ۳ ساعته رو ۷ ساعته طی کردیم جای دوستان خالی یه چند نفری به مشکل بر خوردند که دلم نیومد مثل باقی بچه های گروه برم بالا و اینارو تنها بزارم، موندم و کوله و خودشونرو با کمک یکی دیگه از مهمانهای گروه به طرف کمپ اول هدایت کردیم.
راحت تون کنم ما که رسیدیم ساعت ۱۱:۴۵ شب بود
عزیزی که نمی تونست خودش رو بکشه بالا بارها دچار حالت تهوع شد.
گروه و سرپرست اون برنامه که ما مهمان گروه بودیم ، ما رو کلاً بی خیال شده بود.
تازه چند قدمی کمپ اولی رسیدیم که سرپرست تشریف فرما شد و خواست مریض رو تحویل بگیره که تحویلش ندادم گفتم ( جهنم میروم مردانه می روم) این چند قدم راه رو با کوله می رسونمش و بعد تحویل شما می دم.
همنوردای خوبم شما خودتون رو جای من بزارید ، کسی که اولین بار دماوند رو صعود می کنه نه با گروه خودش ، عقب دار و ۶ تا از مهمانای گروه رو برسونه بالا و تو اون تاریکی بایستی راه پیدا می کردم ( شکر خدارو که را تا یه حدودی مشخص بود و من تجربه تو قله دیگری داشتم ) چی کار می کردی با یه مهمانی که اصلاً نمی خواست و حاضر نبود دیگه یک قدم حتی برداره .
تو اون وضعیت بایستی کوله خودم و اون همنورد و ۵ نفر دیگر رو همراهی می کردم اونم ار طرف جهت سخت قله ( جنوبی ) چی کار می کردین و حال روز شما چطور می شد.
بخدا خیلی صبر کردم ....
همنوردای که همراه من بودن وقتی که رسیدم بالا چادر زده بودن و همشون بلا استثنا خواب بودن حتی اونایی که منو ثبت نام کرده بودن![]()
چه حسی خوبیه نه...!
بلاخره یکی از بچه ها جواب منو می ده و از راه زیپ چادر ، چادر منو به من می ده و مهمانی که با من بود کمی کسالت داشته و بچه ها جا به جا می کنند.
شب ساعت ۱۲ با مکافات چادر رو علم می کنم با همراه سرپرست .
صبح ساعت ۶:۳۰ بود که دیدم صدای بچه های خودمون رو میشنیدم که میگفتن : بریم واسه قله ، چند نفری که با من بودن میگفتن راستی عباس اومد بالا یکی دیگه گفت نه اون پایین موند.
ما رو باش دلمون رو به کیا خوش کرده بودیم.
به سرپرست گفتم : آقا اینا واسه خودشون دارن می رن یه کاری کن.
سرپرست ما هم تا اومد راه بیفته ساعت شد ۷:۳۰ ، کمپ ۲ که رسیدیم ساعت ۱۱:۳۰ بود
یه نیم ساعتی خوابیدن تا هم هوایی بشه ،
اونا داخل کمپ منم بیرون کمپ تو آفتاب یه حالی داد که نگو![]()
قبل خواب سنگهارو می دیدم که به سرعت از دیواره های قله جدامی شدند و طرف پایین حرکت می کردند تازه متوجه شدم چرا راهنمایه ما می گفت از تو اون چشمه ها آب برنداریم..؟
یکی از اون سنگها ما رو می گرفت ، دیگه... کارمون با جناب عزرائیل بود![]()
خلاصه کنم تو خواب بیداری بودم که شنیدم دیگه قرار نیست از اینجا بالا تر بریم، وقت کم می آوردیم. خودم رو زدم به در بی خیالی ، صدام زدن گفتن که سرپرست کار مون داره ..
بچه هارو جمع کرده بود داشت توضیح این رو می داد که اگه ادامه بدیم ۶ ساعت دیگه راه داریم الانم ساعت ۱۲ هست. وقت کم می یاریم .
گفتم خوب چیکار کنیم حالا ؟ سر پرست که فکر می کرد ۶ تا از اون پر نفساشو بفرسته بالا که ۳ نفرش ما بودیم ، باقیش پایین بمونند.
ولی با این حال از بچه سوال کرد که کی پایین می مونه ؟ دقیقاً ما ۶ نفر دست بلند کردیم که بالا نمی ریم و چرا بی جهت نیرو مون رو هدر بدیم .
که چی؟؟ بریم تا ۳۰۰ ، ۴۰۰ متر بالا تر برگردیم . گفتم نمیشه ! گفت چرا ؟ گفتم این نیرویی رو که واسه بالا رفتن تا نیمه راه می خوام استفاده کنم می زارم واسه برگشتنم ..! اشتباه می کنم ..؟
خب ، آخرشم تو نیمه راه دماوند برگشتم .... تجربه خیلی خوبی بود .. خیلی
دیگه بعد این هر جا خواستم صعود کنم با گروه خودم باشه ، اینم یه درس دیگه بود![]()
